فاطیما
دل نوشته های یک عدد فاطیما
می خواهم یکی از بزرگ ترین تجربه های زندگیم در طول این نوزده سال بنویسم:دانشگاه انگار که وارد یک کشور خارجی شده باشی که نه زبانشان را می فهمی نه منششان را...یک حس ناشناس بغل گوشم رجز می خواند ومرا مضطرب تر می کرد.اینجا دانشگاه است یا تالار عروسی یا سالن ارایش نمیدانم. من که نمی خواستم این طور شود. اهنگی اشنا مرا مغناطیس وار به خود جذب می کرد.وای این خاک سرخ است که صدایش می اید.چه خوب کم کم داشتم خودم را گم میکردم.دنبال صدا می روم از طرف نمایشگاه دفاع مقدس می اید.داخل که می روم این احساس ناشناس رجز خوان نیز از بین می روند.اصلا من اینجا را خیلی دیده ام.من مال اینجایم.گویی مادرم مرا در اینجا زاده است .هم نوعانم را اینجا پیدا می کنم وحتی خودم را. حالا اینجا هم زبانشان را می فهمم وهم منششان را.حالا معنی جنگ را می فهمم.حالا حس برادری را که در خون تپیده است می فهمم.نه اصلا جنگ تمام نشده.تازه میخواهد شروع شود.جنگ که فقط جبهه وسنگر واسلحه و.... نمی خواهد.حالاسخن یکی از برادران شهیدم را بهتر هضم میکنم که می گفت: سیاهی چادر شما زنان ودختران از سرخی خون شهید باارزش تر است.پس شروع به جنگ می کنم وهمراه با رشته مورد علاقه ام را عاشق وار می خوانم. یا علی تا بعد.... نمیدانم باز هم متهم خواهم شد به شخصی نویسی یانه. دیگر از ان اپ های کلیشه ای خسته شده ام که برای هر مناسبتی مطلبی حاضر کنم .یا از فضیلت های این ماه بگویم واز خدا.اصلا عیسی به دین خود وموسی به دین خود.چرا باید عقاید ونظراتم را به دیگران تحمیل کنم.در هر حال این داستانک را بخوانید ونظر بدهید... ماهی قرمز فرش. روبروی قاضی ایستاده بود وبه گذشته اش فکر میکرد .تهمت هایی که به او زده می شد مجال هر گونه تفکری را از او میگرفت. "شما متهم به قتل همسرتان هستید.این چندمین باری است که به اینجا امده اید تا انگیزه تان را از این قتل بگویید اما هر دفعه بیشتر از قبل سکوت اختیار کرده اید.بار دیگر اعلام میکنم اقای ناصر ایزدی متهم به....." چهار سال بود که راه زندان تا دادگاه را می امد تا حکم صادر شده اش را بفهمد.دیگر حال زندگی نداشت.مشتاق شنیدن حکم اعدام بود.مشتاق بود بمیرد تا زودتر از این زندگی لعنتی خلاص شود. عاشق چشمانش بود.دوست نداشت جز خودش کس دیگری چشمان همسرش را ببیند.حتی ان روز که ان خبر به گوشش رسید باز مطمئن نبود ایا واقعا همسرش به او خیانت کرده یانه.روبروی او ایستاد وبه چشمانش چشم دوخت.دوست داشت حقیقت را از زبان انها بشنود.ان لحظه فقط ماهی قرمز فرش شاهد بود که چشمان زن نتوانست به چشمان مرد نگاه کند.ودرست ان لحظه بود که ماهی قرمز فرش زن را به اغوش گرفت ودر خون ان زن به رقص درامد... سلام. اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم. هر قدر تلاش میکنم نمی توانم در ظرفیت خود بگنجانم که امروز تولد چه کسی است؟همیشه دوست داریم اولین کسی باشیم که برای عزیزانمان تولدشان را تبریک بگوییم.من نمی دانم که اولین کس هستم یا نه ولی با تمام وجود می گویم: مهدی جانم تولدتان مبارک. امروز روز امدنتان است.چه شور وغوغایی است در منزل مبارکتان.کاش من هم مانند پدر ومادرتان یا مثل شیعیان مخصوصتان این قدر قشنگ ودوست داشتنی منتظرتان بودم که بیایید.امروز جمعه است .روز تولد شما وحالا درست حالا اذان ظهر می گوید.نمی دانم که بگویم بیایید یا نینیید.نمیدانم .خجالت می کشم که بگویم بیایید.من خودم را هنوز کاملا اماده نکرده ام.اما ..... وای یادم رفت یه خبر خوش بدم.من قبول شدم.از کنکور قبول شدم با یه رتبه چهار رقمی نه چندان بد.احساس می کنم روحم ارام شده است.با همه سرزنش ها ومنت های نور چشمان وشاید حسودی کسانی که خود را برایم کاسه داغ ترازاش کردند.کسانی بودند که همان روز اول به جای تبریک مرا مایوس کردند ویا رتبه های دیگران را به رخم کشیدند ومرا گریاندند. اما من شکایت همه انها را فقط به خدا بردم.در هر حال من همیشه خواهم گفت که مدیون ان لیله الرغایب وبهترین ادم روی زمین هستم .برای من این خیلی ارزشمند است که در ان روزپدر ومادرم از ته دل خوشحال بودند.ان شا الله بعد از قبولی در مرحله انتخاب رشته عزیزانم را با خبر خواهم کرد. یاعلی تا بعد.... همان طور که یک دفعه ای تصمیم گرفتم که دیگر اپ نشوم یک دفعه ای تصمیم گرفتم مطلبی درباره امتحان کنکورم بنویسم تا همیشه جلوی چشمم باشد واگر به خواست خدا ان شااله قبول شدم همیشه به یاد ان روز معنوی به خدا بیشتر نزدیک شوم. نمی دانم از کجا شروع کنم .اما دلم میخواهد احساسم را بهتر منتقل کنم.از چند ماه پیش که شروع کردم برای کنکور درس بخوانم بارها تصمیم گرفتم که از این دنیای مجازی خداحافظی کنم.هر بار که پشت کامپیوتر می نشستم که بروز شوم یا کلا به دوستان سری بزنم انقدر وسوسه میشدم که وقی بلند می شدم می دیدم که حدود دو ساعت است که با این دنیا همراه بودم وبعدسرزنش های پیاپی که من در این زمان میتوانستم درس بخوانم یا تست بزنم.این شد که ماه پیش خداحافظی کردم.(با اینکه دلم نیامد.) روز جمعه قرار بود من در دو نوبت صبح وعصر کنکور بدم. یک روز قبل واقعا مرگ را جلوی چشمانم دیدم.از اضطراب می مردم.به دنبال بهانه ای برای گریه کردن بودم.که مادرم خبر داد شب برای شام منزل فرزانه(خواهرم)مهمانیم.انگار روی سرم اب داغ ریختند.کلی سعی کردم خودم رو کنترل کنم وبعد گفتم شما بروید من امشب می خوام زود بخوابم که فردا زود بیدار شوم.انها هم از خدا خواسته رفتند ومن تنهای تنها ماندم. تلویزیون را روشن کردم تاکمی سرم را با ان مشغول کنم.حال عجیبی داشتم. اصلا احساس تنهایی نمی کردم. واقعا در ان لحظات از ته دل خدا را حس می کردم.ان شب پنج شنبه بود و لیله الرغایب.شب تمام ارزوها. در دلم افسوس میخوردم که چرا امسال نتوانستم مثل سال های قبل این روز روزه بگیرم.مجری داشت از مدینه حرف میزد. اونجا پیش کی.مجری گفت:من کنار حرم پیامبرم واز طرف شما نایب الزیارت امشب هر ارزویی داریدنیت بکنیدوزیر لب بگویید وبهترین ادم روی زمین را که او را دوست دارید شفیع قرار دهید.چشمانم را بستم ویاد خوابم افتادم که تنهابرای خواهرم تعریف کرده ام .چه کسی بهتر از او.او که هنگام جنگ امد واز من خداحافظی کرد.باورم نمی شد اومرا با اسم خودم صدا زد وگفت فاطمه...اورا شفیع قرار دادم واز خدا خواستم تا خودش نتیجه اعمالم وتلاشهایم را بدهد.اشک امان نمیداد.گریه گریه وگریه.از لحاظ معنوی کاملا لبریز شده بودم.دختری که در خانه تنها مانده بود تا زودتر بخوابد نیمه شب بود وهنوز داشت باخدا حرف میزد. بلند شدم تا برای خودم شامی دست وپا کنم که در خانه به صدا در امد.شیدا دختر همسایه مان بودم که شام خودش ومن را اورده بود تا با هم بخوریم.واقعا علاقه خاصی به این دختر دارم.خیلی دلش پاک است.همیشه بدون منت به همه کمک میکند.او با حرف هایش برایم ارامش داد ومرا ارام کرد. ساعت یک بامداد بود که اهل خانواده امد وبعد من بالاجبار خوابیدم. حالا برایم شاید نتیجه کنکور مهم نباشد اما خیلی احساس خوبی برایم دست میدهد وقتی یاد ان لیله الرغایبی می افتم که .... تا بحال تصور کردی اردیبهشت چقدر ماه زیبایی است.من عاشقانه این ماه را دوست دارم.همیشه اتفاقات خوب در این ماه می افتد..همیشه در این ماه بیشتر عاشق خدا میشوی.من همیشه در این ماه مصمم میشوم خدا را ببوسم. چقدر حس زیبایی است وقتی نسیم اردیبهشت صورتت رامینازد وتوعطر بهشت را با تمام وجود احساس میکنی.من اعتقاد دارم خداوند بهشت را در اردیبهشت افریدواز صبر وارامش خود جرعه ای به کام متولدین این ماه نهاد.اردیبهشتی ها هم که بی نهایت دوست داشتنی هستند. چند وقت پیش برای حجامت میخواستم از دکتر وقت بگیرم واو برایم توصیه کرد بهترین زمان برای حجامت اردیبهشت ماه است.او به من گفت در اردیبهشت خون تازه ای در رگ های انسان جریان می یابد. شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است کوه ناهموار را هموار کردن سخت نیست حرف نا هموار را هموار کردن مشکل است بار حمالان به دوش خود کشیدن ننگ نیست , زیر بار حرف نامرد رفتن مشکل است. گرچه گریه های گاه گاه من اب میدهد درخت درد را برق اه بی گناه من ذوب میکند سد صخره های سخت درد را فکر می کنم عاقبت هجوم ناگهان عشق فتح می کند پایتخت درد را "تابلوی عصر عاشورا " تلویزیون را روشن کرد.چیزهایی را دید که نزدیک بود از خوشحالی پردر بیاورد.باز هم شهدا امده بودند.ایا مهدی نیز در میان انها بود؟یاد مادرش افتاد.مادری که ازانتظار فرزندش موهایش را سفید کرد.ولی مهدی باز نیامد... نگاهی به تابلوی عصر عاشورا که مهدی ان روز ها به دیوار زده بود، انداخت.مهدی همیشه می گفت:"فاطمه مبادا روزی گرد وغبار روی این تابلو جا خوش کند." مهدی همیشه با این تابلو حرف میزد .گریه میکرد.میخندید.تا اینکه راه جبهه را درپیش گرفت و.....ودیگر بازنگشت...... دلش گرفته بود .دیگر از صفحه زدن گذشته ها بیزاربود.ارام ارام خوابش گرفت.....بالاخره مهدی امد.زنگ تلفن به صدا در امد.اما دیگر کسی نبود جوابش بدهد...تلویزیون روشن بود و تابلوی عصر عاشورا همچنان بدون گرد وغبار

| Design By : Night Skin |


