تبليغاتX
فاطیما
من حقیر ترین عاشق روی زمینم 

که دلبستگی هایم زخمی کاری در دلم نهاده است

مرهمی می خواهم از جنس...........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:59 توسط فاطیما |

کم کم لحظه ها به ساعت سه نزدیک می شوند وتپش دلم بیشتر .دستم را روی قلبم میگذارم میترسم قلبم بیرون بیاید وفریاد بزند.می دانم که او دیگر پس از ساعت سه کنارم نیست.بار دیگر کوله بارش را نگاهکی می اندازم.همه چیز رو به راه است.لباس هایش رااز روی تاقچه بر می داردتا بپوشد.هنوز گرمای اتو روی لباس باقی است. جلو می روم. استین هایش را تا میکنم.یقه اش را درست میکنم.حالا دیگر یک سرباز مقابلم ایستاده است.می خواهد برود .یعنی باید برود.دلم تاب نمی اورد .صورتم را بر می گردانم . بغضم را می بلعم و چشم هایم را می بندم تا خیس شدنشان را نبیند.نگاهم میکند و بی اختیار برایم لبخند می زند.  از زیر قران رد می شود .بسم الله می گوید ومیرود.او را وداع می کنم وچشم هایم سیاهی میرود..... اما نه انگار به زمین افتاده ام ..........کنارم نشسته است .. دستهایش را میگیرم .سعی دارد مرا ارام کند .ولی......بیدار میشوم همه کنارم هستند جز او. به حیاط خیره میشوم  برگها به زمین ریخته اند وای چه زود پاییز شد.

 

یا کریم های روی ایوان با هو هو کردنشان دلم را سنگین تر میکنند. فقط چند روز مانده تا او بیاید.این لحظه ها کی تمام می شوند؟ شاید مریض شده . شاید هم فراموشم کرده.اما نه او قسم خورده که باز خواهد گشت. افکار پریشان مرا کلافه می کند.حتی مرا تا مرز مرگ می برد وبر میگرداند.روبروی اینه نشسته ام .این پیرزن کیست که مرا تماشا میکند...وای ...من..چه زود پیر شدم..حالا دیگر وقتش است.چادرم را روی سرم می لغزانم.شاخه  گل به دست به پیشوازش میروم ومنتظر می مانم .بالاخره او می اید .موهای طلایی اش زیر نور افتاب روشن تر می شود...  اما انگار او مرا نمی شناسد او از کنارم میگذرد.........از خواب بیدار میشوم . ساعت سه است .دستم هنوز روی قلبم است .یا کریم های روی ایوان............ 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 19:10 توسط فاطیما |

خداوند ایمان را موجب پیراستگی از شرک ونماز را سبب دوری جستن از تکبر دانست.

                                                                                                      حضرت فاطمه زهرا (س)

خدایا خودت کمکم کن تاایمانم به تو زیاد شود.

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:54 توسط فاطیما |

  فعلا همین کافی است

بعد از نوشتن (برای درد دل همین کافی است ) اماج سرزنشهاودرددلها مرا بر ان داشت تا دیگر پشت دست چپم را که شریک این گناه شده داغ کنم وبه قول عزیزانم شخصی ننویسم واین حرفها را قاب کرده وبا خودم حمل کنم.راستش خودم هم بعد از این اتفاق کلی احساس ندامت کردم(خوب جوانی است دیگر شما به بزرگی خودتان ببخشید).اگر شما مرا درک کنید خوب میفهمید که تنها دلمشغله ای که دارم این است که موج کتابها وتستهاو دفترها مانع ارتباط من با شما میشوداینها همه کل روزم را که نه کل وجودم را فرا گرفته است اما اگروقت برسد باز هم خواهم امد .

فعلا این را بخوانید ونظر بدهید.

(تقدیم به بهترین ادم روی زمین)

ای اولین بهانه عصر خزان بیا

چشمانمان غبار گرفته راهتان بیا

مادر ظهور تو همه مشتاق ومنتظر

دستانمان به دامن زهرای اطهرت بیا

خاک سیه گرفته دلم را هوایی است

از غصه مات شده است پرده های دلم بیا

زورق گرفتم وبحر بحر گشته ام تورا

ناگه زاب بحر شنیدم مولا بیا بیا

حالم گرفته زعالم مادیات محض

مولای من امام من لطفا بیا بیا   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 10:50 توسط فاطیما |

بعضی وقتادلم میخواد برم وفقط با خدا درد دل کنم.اما نمیدونم چه جوری .رسمی یاخودمونی.خیلی سخته که دلت خدا رو بخواد ولی خجالت بکشی که باهاش حرف بزنی.خیلی سخته که از همه چیزوهمه کس خسته باشی ورمق هیچی رو نداشته باشی ولی مجبور باشی بهشون لبخند بزنی تادنبالت حرف در نیارن وبگن دختره هجده سالش شده ولی بازم ادای بچه هارو در میاره وهیچی حالیش نمیشه.اما امان از دست این مردم که خبر ندارن توی دلت چه غوغایی هست خبر ندارن که داری اب میشی ولی به روت هم نمی اری.نمیدونن که دلت از همه شکسته. ازدوروبرات.از عزیزات .اخر که این دلت باد کرد اون وقت برای همه فاطیماوفاطیماهاعزیز میشن .اون وقت میفهمی که فاطیماها هم خیلی چیزها حالیشون میشه زماني كه گلدان شكست:پدر گفت حيف بود/مادر گفت عمرش كوتاه بود/برادر گفت قشنگ بود/خواهر گفت مال من بود/ .اما زماني كه قلب من شكست هيچكس حتي آخ هم نگفت

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 12:29 توسط فاطیما |

این روزها بوی خبر خوشی به مشامم میرسد  .خبری که باعث شده احساساتم برای همیشه تکان بخورد .دیگر باور میکنم که همان فاطیمایی نیستم که بچه تر از این حرفها بود وبهانه ای میگشت برای لوس شدن .اری من بزرگ شدم ومیتوانم برای خودم باشم برای همیشه.باید باشم .باید وجودم را اثبات کنم.باید فرار کنم ازتنهایی تا عقب مانده تلقی نشوم.لحظه هایم را به هم گره خواهم زدوبا شما خواهم بودتا بنویسم از خود. از خدایم .ازدنیایم .راستی مرا به جمع خودپذیرایید                                                                                     

                                                                          پس یاعلی     

                                      

 

                           

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط فاطیما |

این وبلاگ در حال ره اندازی است . منتظر باشید انتظار

 

  

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:17 توسط فاطیما |