در نماز خانه مسجد نشسته بودم واماده میشدم که نمازم را بخوانم دختری
به طرفم می امد با قیافه ارایش کرده وموهای درست شده.خدا خدا کردم
که پیشم نشیند.اصلا حوصله اش را نداشتم. اولین روز ایام فاطمیه بود ودلم
می خواست با خودم باشم.نوحه مداح خوش صدای نماز خانه احساس مرا
تشدید می کرد.اما رفته رفته نزدیکم میشد.بله امد وبا لحنی مودبانه گفت
ببخشید خانوم میشه چادرتونو بدین نمازمو بخونم؟مات ماندم.نمی دانستم
چه بگویم وقتی به خود امدم که دختر زیبا چادر برسر با خدایش مناجات می
کرد.چه بد کردم در حقش.وچه قدر زیبا اشک میریخت.خودم را با موبایلم
مشغول کردم.اندکی بعد دیدم چادرم را تا کرده با دو دست به طرفم دراز
کرد.بفرمایید خانم.اجرتون با حضرت فاطمه.
فقط توانستم لبخندی بزنم والتماس دعایی بگویم. او رفت .ای کاش می
ماند..
فقط در این فکر بودم چرا بین این همه او چادر مرا خواست...