تبليغاتX
فاطیما

فاطیما
دل نوشته های یک عدد فاطیما
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم
و حرفای عاشقونه بگیم
پیرزن قبول کرد
فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه
.........ازش پرسید چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام‎...!

 

چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 | 12:53 | فاطیما |

هر وقت دلت تکان خورد...

هر وقت دلت تکان خورد اول خوب بخند!
خداست
دارد با تو شوخی می کند
می گوید این دل هنوز هم همین جاست
و هنوز هم کوچک است
هنوز هم به این جا و آن جا وابسته است
بخند، بخند و بفهم!
بفهم که این دل را باید راه ببری
همین طور که خدا آفریده است او را،
با تمام تعلقاتش
با بستگی هاش

پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 | 18:10 | فاطیما |

بالاخره اجازه دادند شب را در حرم به صبح برسانیم.انقدر خوشحال بودم که انگار سند دنیا را به نامم زده باشند. وارد حرم که شدیم طبق عادت همیشگی کفش هایمان را در اوردیم وپا برهنه به تجدید دیدار شتافتیم.برای من که غم دوری از عزیزان وشاید غربت زدگی به شدت ازام میداد این لحظات مانند امپول ارامبخش عمل میکردند.وقت کمی به اذان صبح مانده بود.راهمان را به باب الجواد انداختیم تا چیزی برای سحری پیدا کنیم.  خدامی جوان ونورانی را مقابل در دیدیم که به گنبد طلا چشم دوخته بود.رفتم جلو.ببخشید اقا باب الجواد(ع) رو میشه راهنمایی کنید؟

بدون مکث گفت: سلام بر امام جواد(ع) دردانه امام رضا.

 نگاهی به پاهایم انداخت. خواهرم پا برهنه؟التماس دعا.شما عزیزان امام موسی الرضایید.

وبعد مارا به صحن دیگری راهنمایی کرد.چقدر به فکر حرف ان خدام بودم.او که سعادتی به این بزرگی نصیبش شده بود از من التماس دعا میکرد.

ان روز برای سحری فقط توانستیم نان وپنیر بخوریم.نه ان خدام اسمانی ونه ان سحری زیبا فراموشم نخواهد شد.
یکشنبه بیستم شهریور 1390 | 12:54 | فاطیما |

در روزگاري كه خنده مردم از زمين خوردن توست برخيزتا بگريند.....

                                                                        كوروش كبير

شنبه دوازدهم شهریور 1390 | 12:0 | فاطیما |

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید...

سلام.امدم بگویم که حلالم کنید.راهی سرزمین بهشتی مشهد الرضا هستم.اگر دلی راشکستم.اگر ناراحتتان کردم و...

سفر امسالم با سالهای قبل خیلی فرق داره.این دفعه دل شکسته تر با ذوق وشوق تر وپربار تر میرم زیارت اقا.اقا طلبیده امسال افطار هامو مهمون  حرمشون باشم.

یا علی تا بعد....

جمعه سی و یکم تیر 1390 | 13:17 | فاطیما |

عشق جاری است چو سرچشمه‌اش آن لب باشد سیل خواهد شد اگر خطبه زینب باشد

صبر شرمنده توست!

که چند منزل با سرهای بریده قرآن خواندى!

صبر شرمنده توست!

که در تالارهای رنگین شام نگاهت به سر بریده برادر بود که چوب خیزران بر لبانش می‌خورد و تو خطبه می‌خواندى، با صلابت تا دیوارهای کاخ بلرزد و ندایت در همه تاریخ بپیچد...

صبر شرمنده توست!

که دقیقه‌های سخت و جانسوز گودال، تاب آوردن تو را می‌خواهد.

صبر شرمنده توست!

که کشتی نجات حسین(ع) را سکان‌دار بودی تا در گرداب‌های تحیر و گردبادهای استعمار، به داد انسانیت رسیدى.

صبر شرمنده توست!

که جام امتحان توفان پر بلای کربلا، طشت خونین برادر، سر شکافته پدر و پهلوی شکسته مادر را، بی‌هیچ تزلزلی نوشیدی و صحنه‌های کوه‌شکن تو را از تماشای پشت صحنه باز نداشت. ... ما رأیت إلاَّ جمیلا...

...

بیابان به دنبال گام‌های استوارت، قرن‌هاست که از کربلا، چراغ در دست راه افتاده است!

اما باز هم دنیا در جهل خویش دست و پا می‌زند و ناله کم ظرفیتی سر می‌دهد که نمی‌تواند با تو در کربلا حسین(ع) همراه شود.

 دنیا مشکل دارد ای بانوی بزرگ! وگرنه خطبه‌هایت رسا و شیوا است.

سلام و درود خدا و بندگان برگزیده‌اش که تو نیز از آنانی و به روح سرشار از عصمت و عفت و استقامت تو باد!

شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 15:47 | فاطیما |

در یک ظهر گرم تابستانی از دانشگاه راهی خانه می شوم .دلم می خواهد کمی راه بروم .وفکر کنم به همه چیز.به خودم به دوروبری هایم به دوستانم وحتی او.خورشید مستقیم مرا نشانه گرفته.گرمایی به وجودم می تاباند که  سر تا پا احساسش می کنم.دستهایم را که زیر نور افتاب سیاه شده  نگاه می کنم.به داخل چادر م پناهشان میدهم. اما نه.باز هم نمیشود.گرم ترم میشود.ابرسان را که پیاده می ایم دخترانی را می بینم که استینهایشان کاملا لخت است و افتاب می خورد.دلم می خواهد جلو بروم وبگویم حیفتان نیست؟اما نه.چه قدر دوست دارم همه خودشان به مرحله درک برسند خودشان بفهمند.مثل ماهی که از اب دور میشود قدر اب را بدانند.وحتی گاهی قدر تشنگی را.بارها شده که از ته دل خواستم این تشنگی را به خود بچشانم تا طعم  سیرابی برایم  بیشتر خوشایند باشد اما همیشه نیمه راه مانده ام. خود من هم خیلی مانده تا از چشمه معرفت خدا سیراب باشم..چه قدر پدر ومادرم مسئولیت سنگینی  بر دوشم گذاشته اند.من لایق این اسم نیستم.نمی توانم حافظ ان باشم.خدایا کمکم کن...

چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 | 10:58 | فاطیما |

در نماز خانه مسجد نشسته بودم واماده میشدم که نمازم را بخوانم دختری

به طرفم می امد با قیافه ارایش کرده وموهای درست شده.خدا خدا کردم

که پیشم نشیند.اصلا حوصله اش را نداشتم. اولین روز ایام فاطمیه بود ودلم

 می خواست با خودم باشم.نوحه مداح خوش صدای نماز خانه احساس مرا

 تشدید می کرد.اما رفته رفته نزدیکم میشد.بله امد وبا لحنی مودبانه گفت

ببخشید خانوم میشه چادرتونو بدین نمازمو بخونم؟مات ماندم.نمی دانستم

چه بگویم وقتی به خود امدم که دختر زیبا چادر برسر با خدایش مناجات می

 کرد.چه بد کردم در حقش.وچه قدر زیبا اشک میریخت.خودم را با موبایلم

مشغول کردم.اندکی بعد دیدم چادرم را تا کرده با دو دست به طرفم دراز

کرد.بفرمایید خانم.اجرتون با حضرت فاطمه.

فقط توانستم لبخندی بزنم والتماس دعایی بگویم. او رفت .ای کاش می

ماند..

فقط در این فکر بودم چرا بین این همه او چادر مرا خواست...

دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 | 11:7 | فاطیما |

سلام بر صورت نیلی

 

               سلام بر پهلوی شکسته

 

                      وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

 

جمعه بیست و ششم فروردین 1390 | 14:52 | فاطیما |

 

خندید باغبان که سر انجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و  گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهار ها که بهاری نداشتم

 

شنبه ششم فروردین 1390 | 14:1 | فاطیما |

About
.............................................

یک شب مه گرفته
و حرف هایی تلخ

که از اعماق تنهایی ام بیرون می آید

دستم را بگیر

من به بودن تو نیاز دارم
Menu
.............................................
WebLink
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................